۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه

براي شيرينم عزيز دلم **دچار**

آه


باز اين دل سرگشته من...ياد آن قصه شيرين افتاد:
بيستون بود و تمناي دو دوست...آزمون بود و تماشاي دو عشق

در زماني كه چو كبك...خنده مي زد "شيرين".... تيشه مي زد "فرهاد"

نتوان گفت به جانبازي فرهاد :افسوس...نه توان كرد ز بي دردي شيرين فرياد

كار شيرين به جهان شور بر انگيختن است...

عشق در جان كسي ريختن است!

كار فرهاد بر آوردن ميل دل دوست....خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن..

خواه با كوه در آميختن است...

رمز شيريني اين قصه كجاست؟

كه نه تنها شيرين.... بي نهايت زيباست....

آن كه آموخت به ما درس محبت ميخواست:
جان چراغاني كني از عشق كسي....به اميدش ببري رنج بسي...
تب و تابي بودت هر نفسي...
به وصالي برسي يا نرسي....


هیچ نظری موجود نیست: